خرید بک لینک
لیوان ۱۴۰۱/۰۶/۲۴، 18:1 راه از تو میآید بر توراه میآید از من بر مندر جلوهی مجهولی میآید ناگاهبر راهِ تو از من خندق میخنددو راه،میافتدمیافتد بر خندهی خندق راهچیزی دیگر در تو با من میافتد.#یدالله_رویایی شهریور ۱۳۱۱ - ۱۴۰۱پ.ن:از تو سخن از به آرامیاز تو سخن از به تو گفتن از تو سخن از به آزادی . . . یدالله رویایی

برچسب: نویسنده: امیر عباسیان تاريخ: دوشنبه 28 شهريور 1401 ساعت: 17:29

لیوان ۱۴۰۱/۰۶/۱۷، 0:1 یک :همیشه خونه های چهل ساله را دوست داشتم. از همون خونه آجرنماهای قدیمی که هنوز اتاقهاش بوی خاک بارون زده میدن. که نور تمام لامپهاشون زرده و دیوارکوب هاشون درست وسط طاقجه است. این جور خونهها احساس دارن، محبت دارن، آشتی دارن، خاطره دارن... چیزهایی دارن که آدم رو توی خودشون غرق میکنه. مثل همین کلید چراغ سقفی که توی حوض گودی کمرت داره شنا میکنه و دلم میخواد جای اون باشم.دو:توی تک تک چیزهای ساده خونه پنهون میشی تا بگردم و پیدات کنم. که اگه پیدات نکنم چیزهای ساده یی پیدا میکنم که لمسشون کردی و لمسشون میکنی. انوقته که رد دستاتت رو روی دستام ترسیم میشن حتی اگه باز شیطنت گل کرده باشه ...سه:دامنکوتاه پوشیدی با طرح گل های رنگ و وارنگ و موهای نم دار خرمایی رنگت رو سپردی به دستام تا برات شانه کنم و با همون لاک هایی که خودم برات خریدم، ناخن های دست و پاهات رو لاک بزنم. یک روز بنفش،روز بعد صورتی...چهار:بیا با هم فیلم ببینیم، از همون گریه دار هاش که وقتی روی پاهام ولو شدی، تکان نخوری و هی هق هق کنی و خیسی چشمات رو مثلن از من پنهون کنی. که بعدش رو کنی به من و ببینی منم چشمام کمتر از تو خیس نیست. که بگش برو اون شراب بیار و با هم مست کنیم....کنار هم دراز کشیدیم و برایت شاملو و احمدی و سایه میخونم تا خوابت ببرد....دم دمای سحر، حیاط رو آب پاشی میکنم و میز کنار درخت خرمالو رو با دو تا صندلیهای لهستانی آماده صبحانه روز تولدت میکنم.#شهرابانپ.ن:تو درونیترین احساسِ منی...با توست که به خودم میرسم.تو را در آغوش میفشارم، بسی طولانی.#آلبر_کاموتولد خود جاودانگی است؛ آن هم وقتی که از قلبات فارغ از زمان و مکان میتپد!! شهرابان آلبر کامو

برچسب: نویسنده: امیر عباسیان تاريخ: يکشنبه 20 شهريور 1401 ساعت: 2:21

لیوان ۱۴۰۱/۰۶/۰۸، 5:55 دوست داشتنِ تو مثل حسیه که آدمیزاد به وطنش داره، ذاتیه؛ دوست داشتنِ تو غمگینه، مثل وقتایی که دلت واسه وطنت میسوزه اما کاری از دستت برنمیاد، دلت نمیخواد بری اما انگاری میفهمی وطنت نمیخوادت، وطنت بهت میگه "برو" ولی تو نمیتونی از بغضِ صداش بگذری، دستتو می کشی روی زخمهای تنش ولی بلندتر سرت داد میزنه "برو"...همهی ما یکروزی "وطن"مون رو ترک میکنیم و دیگه هیچ عشقِ عمیقی نصیبمون نمیشه؛میدونی چرا؟! چون که هیچ جا "وطنِ" خود آدم نمیشه!#شقایق_عباسی شقایق عباسی

برچسب: نویسنده: امیر عباسیان تاريخ: شنبه 12 شهريور 1401 ساعت: 17:05

لیوان ۱۴۰۱/۰۶/۰۹، 14:54

همین که می دانم
کسی شبیه تو نیست
چقدر دلهره آورتر از
نبودن توست

#عباس_معروفی ۱۳۳۶ - ۱۴۰۱

پ.ن:

دلم گرفت از خاموش شدن نارنجی مهربان. که چقدر برایت از عاشقانههایش وام گرفتم . . .

عباس معروفی

برچسب: نویسنده: امیر عباسیان تاريخ: شنبه 12 شهريور 1401 ساعت: 17:05

لیوان ۱۴۰۱/۰۶/۱۱، 8:4

از وقتی که عاشق تو شدهام
انگار دریا به ترانهای بدل شده است
از وقتی عاشق تو شدهام
از شادی در پوست خود نمیگنجم
در چهرهها از خشم و اندوه و مه خبری نیست
انگار تمام آدمها
خوب و مهربان شدهاند ..

#فکرت_قوجا

فکرت قوجا

برچسب: نویسنده: امیر عباسیان تاريخ: شنبه 12 شهريور 1401 ساعت: 17:05

لیوان ۱۴۰۱/۰۵/۲۵، 12:9

توی دنیای من هیچکس به اندازهی تو نتونست ذهنم رو به خودش مشغول کنه. عجیبه اما من توی زندگیم به هیچکس به اندازهی تو فکر نکردم و هیچکس قد تو توی خواب و خیالم قدم نزد.

#شهرابان

شهرابان

برچسب: نویسنده: امیر عباسیان تاريخ: سه شنبه 1 شهريور 1401 ساعت: 21:17

لیوان ۱۴۰۱/۰۵/۲۹، 7:16 عشق را باید با تمامِ گستردگی

برچسب: نویسنده: امیر عباسیان تاريخ: سه شنبه 1 شهريور 1401 ساعت: 21:17

لیوان ۱۴۰۱/۰۵/۳۰، 23:19 هرجایی از زندگی ات؛وقتی به من نیاز داشتی،گوشیِ تلفنت را بردار...به من زنگ بزن؛و از کارها...و دلتنگی هایت بگو؛نگران نباشمکالمه مان که تمام شود؛من میشوم همان غریبه یِاز صد پشت غریبه تر...؛تو هم بمان همان نامهربانِ زیباتر...؛مگر من از همه ی این دنیا جز حالِ دلِ خوبت چه میخواهم....#فرگل_مشتاقی فرگل مشتاقی

برچسب: نویسنده: امیر عباسیان تاريخ: سه شنبه 1 شهريور 1401 ساعت: 21:17

صفحه بندی